بزار باهات حرف بزنم...
یادته؟؟
53 سال پیش؟؟
تویکی از شبهای آخر تابستون به دنیا اومدی!
با اینکه کم کم داشتیم به فصل سرما نزدیک می شدیم اما وجودت گرمای خاصی به جهان می داد!
کم کم بزرگ شدی. ولی کارت بهت اجازه نداد که کودک باشی! و کودکی کنی.
وقتی بزرگتر شدی خواستی این کودکی رو تلافی کنی!
یه خونه ساختی که ما فقط شبیه شو توی داستان ها و افسانه ها دیده بودیم! یه خونه ی جادویی که
بدون تو...
حالا بزرگ بودی اما جسما! آدم بزرگا که تو رو جزو خودشون حساب می کردن.
بابت کارهایی که می کردیو از دنیای اونها خارج بود دعوات کردن! حتی به دادگاه هم بردنت!(مگه تو
بچگی جو کم اذیتت کرده بود که این ها هم....؟؟؟)
اما بازم تو لبخند زدی! بازم لبخند زدی! هیچ کس نمی دونست پشت اون خندهای بی همتا چه
اشکهایی رو پنهان کرده بودی...